درباره نویسنده
کیان گیتی گهر
من را نوشته هایم معرفی می کنند. بخوانیم...!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • کیان گیتی گهر
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یاد بچگی بخیر
  • من دردمند لعنتی
  • فکر می کردم...
  • جای تو خالیست
  • بارون نمیاد اینجا
  • وبلاگ جدید در پرشین بلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • دلتنگی (٢)
  • بکارت (٢)
  • گذشته (۱)
  • شهوت (۱)
  • بچگی (۱)
  • نوجوانی (۱)
  • شرم و حیا (۱)
  • پرده عفاف (۱)
  • گریۀ شبانه (۱)
  • عشق (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
دوستان من
  • وبلاگ فارسی کیان گیتی گهر
  • وبلاگ انگلیسی کیان گیتی گهر
کدهای اضافی کاربر



بلاگ نوشته ها
یاد بچگی بخیر
نویسنده: کیان گیتی گهر - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

من خواب می دیدیم تو را آشفته و بیمار حال

امروز صبح دیدمت دستت به دستش استوار

دهه ای که من و امثال من در آن نوجوانی کردیم پُر بود از عشق‏ بازی‏های کوچه ای و استرس و غم و شادی و پشت پنجره و پای تلفن ایستادن ها و نشستن ها

دهه ای که علی اصحابی "اگه عشق منی" می خوند و ما هم صداشو با هر پلیری (Player) که داشتیم بلند می کردیم؛ تو ماشین، با ام پی 3 پلیر، کامپیوتر یا ضبط‏ های خونگی و توی خودمون بودیم و هیچکس از درد دلمون خبر نداشت.

بعد ما رو شکستند، نذاشتند به بازیهامون ادامه بدیم. انقدر در گوشامون منفی خوندند و انقدر میل گرد تو دلامون فرو کردند که حالا همش شده حسرت و آهی که می کشیم و از جامون بلند میشیم.

حالا بزرگ! شدیم و هر کدوم برای همدیگه غریبه ایم. غریبه هایی که نمیخوان آشنا بشن؛ غریبه هایی که به جای عشق بازی جاشونو دادن به نگاه های عجیب و آزاردهنده؛ غریبه هایی که هر کدوم دیگه به راه خود می روند و... خلاصه غریبند. عجیب و غریبند!

نگاه ها همه یک چیز رو می طلبند آنهم با شیطنتی بی حد و حصر: شهوت! فوران آتشیست بیا و ببین. دیگه اون شیطنت های خوشگل بچگی و اِهِم کردن ها نیست. حالا فقط فریاده، فریاد اعتراض. اعتراض به نوجوانی باکره مونده، به زخم های مرحم نشده، به دردهای التیام نیافته...

حالا فرشته های کوچولویی که به تازگی پا به عرصه گذاشتن و تاتی تاتی دارن یاد میگیرن و شیطونی های کوچیکتر می کردن، به یکباره بزرگ شدند و با بزرگان کوچولو می پرند. بزرگانی که اونها هم کوچولویی نکردند.

...و منی که همون حسرت همیشگی رو هنوز به همراه دارم

.....

نظرات ()



من دردمند لعنتی
نویسنده: کیان گیتی گهر - ۱۳٩٠/۱٠/٦

خیلی سخته که حتا یه نفر -فقط یه نفر- رو هم به عنوان یه رفیق واقعی نداشته باشی که بتونی بشینی و سرتو بذاری روی شونه شو گریه کنی و از دردات بگی.
همیشه دردمند بودم و شونه واسه سیل اشکای رفیقام... ولی همشون رفتند...

حالا من موندم و حوضم... تنهای تنها با یه مشت آهنگ قدیمی..

نظرات ()



فکر می کردم...
نویسنده: کیان گیتی گهر - ۱۳٩٠/۱٠/٥

فکر می کردم دستی که تو دستمه تا همیشه تا ابد مال منه

فکر می کردم چشم بی گناه اون عینهو یه سایه دنبال منه

نظرات ()



جای تو خالیست
نویسنده: کیان گیتی گهر - ۱۳٩٠/٩/٢٩

دل‏تنگی‏های من تمامی ندارد. حتا دلتنگ چیزهایی هستم که وجود ندارند و اونها رو توی ذهنم پرورش میدم.

دلتنگ روزهای همیشه خوب، دلتنگ کلاسهای فیزیک اول دبیرستان (البته بیرون کلاس به خاطر انجام ندادن تکالیف) که دائمن به همراه دو سه نفر دیگه پای ثابتش بودیم. می رفتیم ته سالن و به اخراج شدن دوباره و دوباره و دوباره مان از کلاس می خندیدیم. دبیر هم هر از گاهی به بیرون سرک می کشید و به حال ما عقب افتاده ها و نفهم‏ ها مثلن افسوس میخورد (یا شایدم بی خیال بود!).

دلم تنگه واسه کلاس تاریخ اول و دوم راهنمایی که بچه درسخونه بودم. دلم تنگه واسه دختربازیهای نکرده، واسه اون نگاههای پر از شهوت و شیطنت، واسه گریه های شبانۀ حاصل از شکست عشقی و... نگاه های آخر...

واسه پیرمردی که دوستش داشتم و مُرد... واسه اِهِم گفتنات از پشت پنجره... واسه خودنماییهام.. واسه اینکه باکره موندم، واسه اینکه باکره موندی

امروز دلتنگم واسه تو

امروز و هنوز چشم امید دارم که میتونم یه گوشی تولید دو سال قبل رو بخرم و باهاش سخنرانی و موزیک گوش بدم. از آیپاد که گذشتیم گویا!

دلتنگم واسه یه شهر قشنگ، یه کشور پهناور که بهش عشق می‏ ورزم، واسه داشتن آرامش ابدی درونش، حتا اگه همین حالا بمیرم اما بدونم که بعد از من راحت راحت خواهند بود...، دلتنگم واسۀ تموم کسانی که دوستشون دارم و امروز در کنارم نیستند.

آخ که اگر بودند... اگر بودند...

نظرات ()



بارون نمیاد اینجا
نویسنده: کیان گیتی گهر - ۱۳٩٠/٩/٢۸

می‏دانی چند وقت است که گذاشته ای و رفته ای؟ یادت می آید؟

آه... آه... آه..

پر و بالم شکست! جمجمه ام در تنهایی ای که مرا در آن گذاشتی خورد شد و بینمان فاصلۀ بزرگی افتاد.

دیدی آن گاوها با ما چه کردند؟ دیدی چطور مغزشویی شدیم؟ من فرار کردم از آن مغزشویی ها... تو اما از من گریختی.. یادت هست فریاد زدم و تو سرعتت را بیشتر کردی؟

هنوز هم به آنجا سر میزنم. یک بار هم تا درب منزلتان پیشروی کردم. من تنها هستم.. باور کن این تنهایی مرا هنوز هیچ خلوتی حتا پر نمیکند. من در خلوت خود تنهایی ام را پر میکنم اما اینجا همه اش صداست.

نگاه نکن که خیر سرم دورم را مثلن شلوغ کرده ام تا سرم گرم باشد و به گذشته فکر نکنم، نه! اینجا در بین این همه آدم انقدر تنها هستم که بی اختیار خودکشی می شوم.

تو از من فاصله گرفتی که نگاهت هرز نرود؛ من به دنبال تو بودم به خاطر تمام شهوتی که در چشمانت می خواندم و.... آه... آه... آه... نشد!

می بینی؟ اینجا هیچکس به آنچه که میخواهد نمیرسد. همیشه یک پایش می لنگد. همیشه یا در کثافت غرق است و یا به تطهیر دائمی خود مشغول است مبادا که شرم و حیا از سر و رویش آب شود و پردۀ عفتی که برای خود ساخته پاره شود. این همان پرده ایست که برایش سرها بالای دار می روند. این همان شرم و حیاییست که خودمان هم نمیشناسیمش و نمیدانیم چرا باید همیشه این چادر عفاف را روی سرمان بیندازیم.

پس زندگی چه می شود؟ جنون؟ دیوانگی؟ عشق؟ لذت؟ شهوت؟ شعور؟ زیبایی؟

مگر نخواندی که گفت:

آنکه که بود شرم و حیا رهبرش / خلق ربایند کلاه از سرش

تو کجایی که... شما کجایید که امروز و هر روز به دنبال یکیتان می گردم؟

دریغا که هیچکدام دیگر بر سر راه روزمرگی هایم سبز نخواهند شد تا بتوانم تمام پرده های حیایشان و حیایم را بدرم!

نظرات ()



وبلاگ جدید در پرشین بلاگ
نویسنده: کیان گیتی گهر - ۱۳٩٠/٩/٢۸

نمیدانم چرا تا الان در پرشین بلاگ نبوده ام. به یک باره یادم افتاد.

حالا که هستم!

اینجا... متفاوت از نقاط دیگر وب نوردی هایم..

نظرات ()