من خواب می دیدیم تو را آشفته و بیمار حال
امروز صبح دیدمت دستت به دستش استوار
دهه ای که من و امثال من در آن نوجوانی کردیم پُر بود از عشق بازیهای کوچه ای و استرس و غم و شادی و پشت پنجره و پای تلفن ایستادن ها و نشستن ها
دهه ای که علی اصحابی "اگه عشق منی" می خوند و ما هم صداشو با هر پلیری (Player) که داشتیم بلند می کردیم؛ تو ماشین، با ام پی 3 پلیر، کامپیوتر یا ضبط های خونگی و توی خودمون بودیم و هیچکس از درد دلمون خبر نداشت.
بعد ما رو شکستند، نذاشتند به بازیهامون ادامه بدیم. انقدر در گوشامون منفی خوندند و انقدر میل گرد تو دلامون فرو کردند که حالا همش شده حسرت و آهی که می کشیم و از جامون بلند میشیم.
حالا بزرگ! شدیم و هر کدوم برای همدیگه غریبه ایم. غریبه هایی که نمیخوان آشنا بشن؛ غریبه هایی که به جای عشق بازی جاشونو دادن به نگاه های عجیب و آزاردهنده؛ غریبه هایی که هر کدوم دیگه به راه خود می روند و... خلاصه غریبند. عجیب و غریبند!
نگاه ها همه یک چیز رو می طلبند آنهم با شیطنتی بی حد و حصر: شهوت! فوران آتشیست بیا و ببین. دیگه اون شیطنت های خوشگل بچگی و اِهِم کردن ها نیست. حالا فقط فریاده، فریاد اعتراض. اعتراض به نوجوانی باکره مونده، به زخم های مرحم نشده، به دردهای التیام نیافته...
حالا فرشته های کوچولویی که به تازگی پا به عرصه گذاشتن و تاتی تاتی دارن یاد میگیرن و شیطونی های کوچیکتر می کردن، به یکباره بزرگ شدند و با بزرگان کوچولو می پرند. بزرگانی که اونها هم کوچولویی نکردند.
...و منی که همون حسرت همیشگی رو هنوز به همراه دارم
.....
