میدانی چند وقت است که گذاشته ای و رفته ای؟ یادت می آید؟
آه... آه... آه..
پر و بالم شکست! جمجمه ام در تنهایی ای که مرا در آن گذاشتی خورد شد و بینمان فاصلۀ بزرگی افتاد.
دیدی آن گاوها با ما چه کردند؟ دیدی چطور مغزشویی شدیم؟ من فرار کردم از آن مغزشویی ها... تو اما از من گریختی.. یادت هست فریاد زدم و تو سرعتت را بیشتر کردی؟
هنوز هم به آنجا سر میزنم. یک بار هم تا درب منزلتان پیشروی کردم. من تنها هستم.. باور کن این تنهایی مرا هنوز هیچ خلوتی حتا پر نمیکند. من در خلوت خود تنهایی ام را پر میکنم اما اینجا همه اش صداست.
نگاه نکن که خیر سرم دورم را مثلن شلوغ کرده ام تا سرم گرم باشد و به گذشته فکر نکنم، نه! اینجا در بین این همه آدم انقدر تنها هستم که بی اختیار خودکشی می شوم.
تو از من فاصله گرفتی که نگاهت هرز نرود؛ من به دنبال تو بودم به خاطر تمام شهوتی که در چشمانت می خواندم و.... آه... آه... آه... نشد!
می بینی؟ اینجا هیچکس به آنچه که میخواهد نمیرسد. همیشه یک پایش می لنگد. همیشه یا در کثافت غرق است و یا به تطهیر دائمی خود مشغول است مبادا که شرم و حیا از سر و رویش آب شود و پردۀ عفتی که برای خود ساخته پاره شود. این همان پرده ایست که برایش سرها بالای دار می روند. این همان شرم و حیاییست که خودمان هم نمیشناسیمش و نمیدانیم چرا باید همیشه این چادر عفاف را روی سرمان بیندازیم.
پس زندگی چه می شود؟ جنون؟ دیوانگی؟ عشق؟ لذت؟ شهوت؟ شعور؟ زیبایی؟
مگر نخواندی که گفت:
آنکه که بود شرم و حیا رهبرش / خلق ربایند کلاه از سرش
تو کجایی که... شما کجایید که امروز و هر روز به دنبال یکیتان می گردم؟
دریغا که هیچکدام دیگر بر سر راه روزمرگی هایم سبز نخواهند شد تا بتوانم تمام پرده های حیایشان و حیایم را بدرم!